X
تبلیغات
حرف های یک دل


حرف های یک دل

پشت دیوار غرورم چه نشستی که فروریخت به خاک...

 

 خون پاشیده ی رسوایی من را نکند دست تو پاک...

                                

 

 

تـاریـ خ دوشنبه هفتم آذر 1390سـاعـ ت 1:7 نـویسنده N4ziL4| |

تو به دستای سرد من یه حس تازه ای دادی

اسارت توی آغوشِ  تو یعنی حس آزادی

یه احساسی بهت دارم که غیر قابل وصفه

چه آرامش دلچسبی کنارت زیر این سقفه

تماشای تو از دورم، به قلبم دلخوشی میده

ازون روزی که هستی تو دلم لبریز امیده

تو از شعرای غمگینم همه حرفامو فهمیدی

میون این همه آدم تو بودی که منو دیدی

اگه شب بودم و تاریک اگه خاموش و بی رویا

نفسهای تو باعث شد که برگردم به این دنیا

تو میدونی که چی میگم همیشه وقتی اینجایی

نمیبینه به غیر از تو دیگه چشمای من جایی

این عشق پاکو تا دنیاست توی قلبت نگه دارش

منو با بوسه ی گرمت ببر تا شهر آرامش

بذار حتی اگه این بار برامون آخرین باره

تا هستیم هردو قلبامون این احساسو نگه داره

تـاریـ خ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392سـاعـ ت 0:3 نـویسنده N4ziL4| |

آنکه در آیینه میبینمش او

گرد غم نشسته بر چهره اش او

با تعجب از خودم پرسم که کیست؟

عکس من پس کو که در آیینه نیست

با خودم بیگانه ام ؟ یا این منم؟

ای خدا با خود چه بیگانه شدم!

محو این افکار بودم آن زمان

یک صدا از جا پراندم ناگهان

آه انگار چیزی میشکست..

وحشتی یکباره بر جانم نشست

شیشه ی آیینه را دیدم بجاست

پس صدای این شکستن از کجاست؟

این غرورم بوده من ویران شدم

من فرورفتم شکستم در خودم

شیشه ی غرور دل نازکتر است

چون حفاظی از بلوری فاخر است

هرکسی با ضربه ای خردش کند..

کی تواند بعد از آن بندش زند؟

دل اگر بشکست دیگر هیچ نیست

زندگی با آن کمی دیوانگیست

 

بهمن 90

تـاریـ خ جمعه چهارم اسفند 1391سـاعـ ت 2:5 نـویسنده N4ziL4| |

تو اونی که نفهمیدم

ولی دلم مال تو بود

چشام به آسمون بودن

نگام به دنبال تو بود

به آسمون خیره شدم

نفهمیدم کنارمی

با اینکه دور شدم ازت

ولی همیشه یارمی

تو اونی که دست منو

هیچوقت رها نمیکنی

بدم ولی به چشم بد

منو نگا نمیکنی

تو اونی که اگه کسی

اسم تو رو صدا کنه

تو اوج تاریکی شب

راهشو پیدا میکنه

بزرگی اما رو زمین

کنار بنده هات میای

دلم تو این دنیای بد

چی بهتر از خدا میخوای

 

تـاریـ خ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعـ ت 18:18 نـویسنده N4ziL4| |

 

 

تو قاب خیالای خاکستریم

.........تو رو خیلی بیشتر سفید میکشم

همیشه شبا تو خیالم دارم

............خودم رو جلو چشم تو میکشم

 

 

 

 

 

تـاریـ خ دوشنبه نهم بهمن 1391سـاعـ ت 15:18 نـویسنده N4ziL4| |

 

حرفات يكي يكي قلبم رو ميشكوند

اين حرفهاي بد حرف دل تو بود?

حرف دلت نبود باور نميكنم!

تو داد ميزني.. من گريه ميكنم

فكر كن راجع به حرفي كه ميزني

ايكاش حرمت اشكامو نشكني

هيچوقت تو رو چشام اينطور نديده بود

هيچوقت اينجوري دلخور نديده بود

 هرچي ميخواي بگو تقصير از منه

اما نه چيزي كه قلبم رو بشكنه!!

من گريه ميكنم تو روبروي من

نميگي  ديگران چه فكري ميكنن؟

از هفت تا خونه هم صدات ميگذره..

باشه قبوله خب زور تو بيشتره

بس كن تموم بكن من طاقتم كمه

اون كه جلوي توست فكر كن يه ادمه

جلوي من تويي؟! باور نميكنم..

تو داد ميزني... من گريه ميكنم

باور نميكنم اشكامو ميبيني

ميبينيو منو بغل نميگيري

من ساكتم توهم تموم كن هر چي هست

اما فقط بدون خيلي دلم شكست

 

تـاریـ خ جمعه بیست و دوم دی 1391سـاعـ ت 22:1 نـویسنده N4ziL4| |

فرق است میان حال من و تو

تا بوده از این بوده جدال من و تو

 

آن عشق که ما گمان میبردیم

مال دگران بوده نه مال من و تو

 

یک عمر که در کنار هم بودیم

بیهوده هدر شد به خیال من و تو

 

امروز تو صلح کن خیالت راحت

بگذشته دگر کار وصال من و تو

 

آن جنگ و آن قهر خودش باعث شد

آلوده شود روح زلال من و تو

 

راندیم به دشنام زبان را هرچه

گفتیم و شنیدیم حلال من و تو

 

 

تـاریـ خ جمعه بیست و چهارم آذر 1391سـاعـ ت 2:22 نـویسنده N4ziL4| |

یه حیاط و حوض کاشی

یه سبد پر از شقایق

ساکت و تنها نشستم

میگذرن بی تو دقایق

چشم به آسمونا دوختم

همه جا پر از سکوته

اینا پیش چشم من تو

یکی دیگه روبروته

آسمون دل من هم

مثل آسمون گرفته

دست کی طلوع صبحو

از غروبمون گرفته

حس تازه ای ندارم

این شبا همیشگی بود

واسه ی من که همیشه

سرنوشتم عاشقی بود

چشامو میبندم آروم

نفس شبو میگیرم

با خودم میگم خدایا

یعنی میشه که بمیرم

بوی مرگو میشنوم من

لای این گلا که خشکن

آخه بعد تو اونا هم

دلشون گرفت و مردن

بعد تو تموم خونه

میل زندگی نداره

حتی مرگم دیگه پاشو

شبا اینجا نمیذاره

تو که نیستی من و خونه

واسه هم رفیق دردیم

من و گنجشکا یه بارم

فکر رفتن و نکردیم

من و این حوض پر از آب

یادمونه که نشستی

اومدی وضو بگیری

زدی گلدونو شکستی

حالا این گل شکسته

خیلی وقته جون نداره

اینجا افتاده تا هرروز

تورو یاد من بیاره

حتی یادمه که یک شب

توی سرمای زمستون

آب حوضو مشت کردی

پاشیدی به هردوتامون

تا فرار کردی دویدم

تو منو اول گرفتی

خیلی سردم شده بود تو

منو تو بغل گرفتی

منو بردی توی خونه

ما نشستیم روی قالی

چه شبای خوبی داشتیم

این شبا جای تو خالی

 

تـاریـ خ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391سـاعـ ت 19:45 نـویسنده N4ziL4| |

از من خبر نداری؟

من خوب خوبم اما

چیزی دگر نمانده!

 تا بشکنم خودم را

افتادم و گرفتم

دستی که حایلم نیست

من بیش ازین به دنیا

دیگر تمایلم نیست

بسیار ناله کردم

با آسمان نیلی

سرخ است گونه هایم

 تنها به دست سیلی

تا دیگران نبینند

این اشکهای سردم

تنها به زیر باران

با ابر گریه کردم

من وقت سختی و غم

خنده به لب نشاندم

اینگونه من خودم را

تا این زمان کشاندم

اما دگر ندارم

بر بودنم امیدی

عمری گذشت و هرگز

من را چنین ندیدی

این دردهای من بود

محبوس در اتاقم

عمری که میگرفتی

 از دیگران سراغم

هرگز نپرس از آنان

دیگر ز حال و روزم

از من خبر نداری؟؟؟

من خوب خوب خوبم

 .....

 

 

تـاریـ خ چهارشنبه هشتم آذر 1391سـاعـ ت 17:50 نـویسنده N4ziL4| |

سبک از شاخه ی خشکیده ی زرد

بر زمین می افتند

برگهای خشک پاییزی

و هنوز تو فراسوی زمان

وحشت از خاطره ها را به دلم میریزی

نکند با پاییز نسبتی داری

که به هنگامه ی آن

تو هم از اشک درون دیده ام

سرد و رقصان و غم انگیز فرو  می افتی

قطره ی اشک درون چشم من

از غمت میجوشد

و عجیب میکوشد

که تو را زنده کند

ترسم از تلخی آن خاطره ها نیست ولی

ترسم از غنچه گلیست

که به ناچار خزان گشته دچار

او که تازه در دلم میرویید

رسم انصاف نباشد که به سلاخی دستان تو نابود شود..

تـاریـ خ جمعه سوم آذر 1391سـاعـ ت 19:8 نـویسنده N4ziL4| |

با اینکه صددفعه هرروز و هرشب به قلبم عشقتو اخطار کردم

ولی تا دیدمت بعد یه مدت،باز این حماقتو تکرار کردم

نمیدونم چرا هربار هستی، همه چیز از تو ذهنم پاک میشه

دوروغ هرچی بگی بعد یه مدت، یه کنجی توی قلبم خاک میشه

اگه با تو نباشم سخته واسم، اگه باشی همش آزرده میشم

مث دیوونه ها تو فکرم هر شب،یه جوری که دارم افسرده میشم

چقدر سخته دلت یکجا بمونه، خودت صدجا باشی اما نتونی

دوباره آخرش مجبور میشی، که هرجا قلبت  افتاده بمونی

تـاریـ خ جمعه سوم آذر 1391سـاعـ ت 18:42 نـویسنده N4ziL4| |

مگه من چی کم گذاشتم که دوباره بد شدی

باورم نمیشه تو این همه ساده رد شدی

تو دلت خیلی میخواست بهونه ای پیدا کنی

تا دوباره با دل شکسته ام دعوا کنی

من که قبل تو با هرخوب و بدی ساخته بودم

هوس عاشقیو از سرم انداخته بودم

یه گوشه تو خلوتم میشستم و واسه خودم

یاد روزایی که ساده رد شدن میفتادم

قلم و  کاغذ من تموم زندگیم بودن

شعرای بدون معنیم ته خستگیم بودن

هروقت از هرچی تو دنیا که دلم خسته میشد

ته تش در اتاقم روبروم بسته میشد

ولی حالا منمو یه قلب بیقرارو مست

با کسی که در قلبشو به روم اینجوری بست

اومدی پاتو گذاشتی وسط آرامشم

هرکاری کردی تا آخر توی قلبت جابشم

حالا بد شدی که من اسیر رویاهات شدم

توی شطرنج دلم اینطوری کیش و مات شدم

نمیبخشم که زدی زندگیمو ریختی بهم

جواب این  بدیا تو ,تو بگو من چی بدم

اومدی زهر تو پاشیدی چه خوب و رفتی زود

برو اشکالی نداره ولی حق من نبود

تـاریـ خ سه شنبه ششم تیر 1391سـاعـ ت 23:38 نـویسنده N4ziL4| |

گذر کردم فقط عمری به افسوس

مثال زنده ای در گور و محبوس

چو هر فکری به ذهن من درآویخت

بنای خانه ی مغزم فروریخت

بخود تا آمدم دیدم شکستم

نمیدانم کیم اصلا چه هستم!!

کجای کهکشان سیاره ی ماست

کدام حرفی دروغ است و کدام راست!

نمیدانم نمیدانم کیم من؟

ازین آوارگی ها شاکیم من

ز هر نشانه ای گمراه گشتم

تمام جاده را بیراه گشتم

ته هر جاده ای بن بست میشد

ز هشیاری چرا دل مست میشد؟

نمیدانم منم انگار مستم!!

نمیدانم کیم اصلا چه هستم!!

تـاریـ خ چهارشنبه سی ام فروردین 1391سـاعـ ت 11:42 نـویسنده N4ziL4| |

هیچکسی خبر نداره از دلم که چی کشیده

از خدا نه از زمونه از کسی خیری ندیده

بودن و نبودن اون فرقی تو دنیا نداره

کسی نیس که عاشقی رو توی قلب اون بیاره

چی بگم طفلی دل من بدجوری اینجا شکسته

طفلکی زمونه بدجور پروبال اونو بسته

نداره بال رهایی مونسی یاری پناهی!!

چی بگم از دل تنهام که نداره هیچ گناهی

نداره طفلی کسی رو که سراغشو بگیره

یا واسش بخونه از عشق یا بهونشو بگیره

نفسش همش گرفته کسی یار و یاورش نیست

اونقَدَر مرده که دیگه زندگی تو باورش نیست

همه حرفاش از جدایی همه شعراش غزل مرگ

دلش از خدا گرفته دلش از زمونه هم تنگ

هیچکسی راهی بلد نیس؟ که بشه دوا و درمون

از قفس یه شب رها شه پر بگیره از تو زندون

هیچکسی راهی بلد نیس؟ که به هوش بیاره اونو

که طلوع کنه غروبش تا نفس بگیره از نو

پرده ها رو پس کنه باز جون تازه ای بگیره

زندگی کنه اقلأ بعد از اون باشه! بمیره

تـاریـ خ جمعه هجدهم فروردین 1391سـاعـ ت 2:48 نـویسنده N4ziL4| |

سلام دوستان عزیز

با تبریک سال نو

امروز ترجمه ی انگلیسی شعر قیامت رو در پست آذرماه ۹۰ براتون گذاشتم.امیدوارم که خوشتون بیاد.

نازیلا

تـاریـ خ دوشنبه هفتم فروردین 1391سـاعـ ت 16:40 نـویسنده N4ziL4| |

 

نه آشوبم نه ویرونم                 

نه از غصه پریشونم

فقط من توی این دنیا              

 توی آزادی زندونم

 

میون آدمایی که                 

نگاهت رو نمی بینن

اونایی که  روزاشون رو                 

 توی بیداری خوابیدن

 

درون سینه مردم                 

 حصار سنگ و دیواره

حصار قلب تنهایی                 

که از زندگی بیزاره

 

اسیرم  بین این مردم          

که تو تنهاییشون مردن

اونایی که خدا رو هم        

 دیگه از یادشون بردن

 

خدایا حس و حال من       

دیگه مثل قدیما نیست

شبهای عشق و تنهایی     

واسه هیچ قلبی زیبا نیست

 

من اینجا توی این زندون   

از این غربت هراسونم

دیگه یک لحظه هم حتی   

تو این زندون نمی مونم

 

میرم یه گوشه دوری     

توی یک کلبه ای تنها

میرم اونجا که دیواراش   

پر از قفله روی  درها

 

دیگه راه فراری نیس    

میونه این همه دیوار

فقط قلبم نمی پوسه    

ازون زندون بی دیوار

 

سلام دوستان عزیز. ترانه ای که خواندید تکست آهنگیست که میتوانید ازین قسمت دانلود کنید.

                                                            دانلود


برچسب‌ها: دانلود ترانه زندان بی دیوار, دانلود ترانه
تـاریـ خ جمعه چهارم فروردین 1391سـاعـ ت 2:20 نـویسنده N4ziL4| |

واهمه های شب من            

                   پر از خیال مرگ بود

دلم درین عصر سقوط

                برای خود چه تنگ بود

ذهن من از خیال شب

              همیشه گیج و منگ بود

و مرز من به یک سقوط

                  فرصت بی درنگ بود

صدای خردی دلم

                  صدای مرگ برگ بود

بارش غصه ها به دل

                  ریزش یک تگرگ بود

چه میشد ای خدا اگر

               به کام من شرنگ بود

اگر درین عصر فریب

                   کمی دلم زرنگ بود

پشت سرم حرف و حدیث

                گرچه دروغ و انگ بود

به روح پاک من ولی

              لکه ی شرم و ننگ بود

زندگی خراب من

                همیشه تیره رنگ بود

چه میشد ای خدا که دل

                تکه ی پاره سنگ بود

دلم اگرچه با خودم

                به گیر و دار جنگ بود

همیشه سنگ زندگی

                  جلوی پای لنگ بود

نترس اگر دیدی که شب

               به دست من تفنگ بود

چون صدف زندگیم

                    برای من نهنگ بود

سکه ی بخت من همین

                   گلوله ی فشنگ بود

چه میشد ای خدا کمی

                  زندگیم قشنگ بود!!!

 

 

تـاریـ خ چهارشنبه دوم فروردین 1391سـاعـ ت 13:31 نـویسنده N4ziL4| |

بر حال من نظر کن   

                                چیزی نمانده باقی

از جان و دل چه مانده

                                جز جای زخم و داغی

آری ببین که غم ها

                                 با دل چه میکند وای

غم مال ما ولی تو

                                   آسوده خوش بیاسای

هر سایه غم فروشی

                                        ماییم آن  خریدار

غم تحفه ی گرانیست

                                            اینک حراج بازار

بر حال من نظر کن

                                        چیزی نمانده باقی

در باغ پر ز هرزه

                                           پژمرده هر اقاقی

جایی که قلب ما را

                                       نب°وَد کسی خریدار

دیگر چه جای ماندن

                                            در دام این دل آزار

روید بسی به دل ها

                                            هردم گیاه خودرو

بر دل نشسته حسرت

                                         بهر گلی که خوشبو

بر حال من نظر کن

                                            چیزی نمانده باقی

با زهری جام مارا

                                          پر کرده دست ساقی

زهری به جان بریزد

                                         نی میرَدَم, نه مسموم

غصه درون سینه

                                          گشته به حبس محکوم

اعدام میپذیرم

                                                 حبس ابد نخواهم

پایان بده تو اکنون

                                                 من را که بدو راهم

ساقی ببین که با ما

                                               مستی غریبه گشته

در ساحل دل ما

                                              کشتی به گل نشسته

بر حال من نظر کن

                                                    چیزی نمانده باقی

از حال من نگیرد

                                                حتی کسی سراغی

شبها به خود بمیرم

                                                   فردا چو روزی از نو

با خود چه میکنم من؟

                                                  با من چه میکنی تو؟

داغی به جان نشسته

                                                     کاو مرهمی ندارد

حتی کسی طبیبی

                                                         بر بسترم نیارد

من درخودم بمیرم

                                                   من در تو جان بگیرم

اما غمی که هرشب

                                                     می آید از نفیرم...

گشته تو را ز من دور

                                                  دور از منی تو ساقی

بر حال من نظر کن

                                                       چیزی نمانده باقی

 

تـاریـ خ جمعه بیست و ششم اسفند 1390سـاعـ ت 3:3 نـویسنده N4ziL4| |

وقت دعا گریه ام و خواهش من نیاز نیست

               چون به تو فکر میکنم نماز من نماز نیست

چونکه بسوزم از تبت, ز شوق و اشتیاق تو

          دلم به شعر عشق تو, به این ترانه ساز نیست

عشق تو را چون همه جا, ز سوز دل ندا کنم

                      دگر درون قلبمو درون سینه راز نیست

عجب که این دل چموش,به عشق تو رام و دگر

                به عرصه ی خیال تو, ببین که یکه تاز نیست

چون که درون چشم تو, فسانه ای نهفته است

              برای من بجز تو هیچ, فرشته خوب و ناز نیست

حصار عشق تو مرا, درون خود اسیر کرد

                     دلم دگر ز عشق تو, روی غریبه باز نیست

به شیب عاشقی کنون, فتادم و دگر مرا

                 به دره ی عمیق عشق, به میل تو فراز نیست

شکسته ام غرور و تو, دلت ز سنگ و آهنین

                      ترازوی عشق تو هم, برای من تراز نیست

تـاریـ خ جمعه دوازدهم اسفند 1390سـاعـ ت 19:51 نـویسنده N4ziL4| |

در یکی از شبهای تاریک و سرد دی

مینویسم از شکست های پی در پی

مینویسم که در کرانه ی دل

کشتی زندگی نشسته به گل

ناخدای دلم به کجا راهنماست

که در اقیانوس بیکران راه ناپیداست

نشیند کشتی زندگی به کدام تالاب

در انتهای عبور از زلالِ آب

آسمان هم سر یاری ندارد

که در این شبها ستاره ای نمیتابد

قطب نمای احساسم به هر طرف چرخد

ولی به هیچ سمت و سویی نمیگردد

ای ستاره ی سهیل چرا نمی آیی

در این سیاهی شبهای من تابی

درین میانه که این ناخدای سرگردان

به گردباد غصه رها گشته آنچنان

فقط منم منِ سرگشته و حیران

که بازیم دهد هردم این طوفان

به گردن شکسته ی من بسته طوق

و هرزمان دهد مرا به سمت و سویی سوق

خدای من چرا تو  به کابین دل

آیه ی مرگ را نمیکنی نازل؟

شکسته کشتی و بجز این تکه پاره چوب

نباشدم دگر هیچ تکیه گاهی خوب

برای آنکه ماندنش عذاب آور است

وحی کن این آیه را که مرگ خوشتر است

 

 

 

 

تـاریـ خ دوشنبه یکم اسفند 1390سـاعـ ت 20:17 نـویسنده N4ziL4| |

تصادف

هرچی میخوام نباشه

اسم تو تو نوشتم

یکدفعه اتفاقی

میای تو سرنوشتم

  برای دیدن ادامه ی مطلب کلیک کنید...


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390سـاعـ ت 13:45 نـویسنده N4ziL4| |

دلی کاو از همه عالم بریده

به راه آسمان پیوند دارد

کِشد با چنگ خود در وقت مردن

      زمین را آنکه دل در بند دارد

خوشا کوچیدن و رفتن که دنیا

                 هزاران نقشه و ترفند دارد

سر سفره ی عاقل لقمه ای درد

                 ولی نادان شراب و قند دارد

بکَن دل را ز این دنیا که در خود

                 هزاران چهره ی دلبند دارد

خدا از روح خود در تو دمیده

                  وجودت با خدا سوگند دارد

برو برنا بسوی خانه ی شیخ

                  که پیر شهر ما صد پند دارد

ازآن عمری که ما دیدیم و رفتیم

                       همانا مرگ ما لبخند دارد

 

تـاریـ خ شنبه پانزدهم بهمن 1390سـاعـ ت 21:10 نـویسنده N4ziL4| |

 

تو این دنیای دلمرده,کسی روزارو نشمرده

به جز اونکه به حکم درد,ز دنیا تیر غم خورده

خدایا ما چرا هستیم؟چرا دنیا پر از خونه؟

چرا ذهنای آدمها دیگه چیزی نمیدونه

زمین همرنگ غربت شد,دعا آهنگ وحشت شد

تو این دنیای وارونه,دلامون تنگ حرمت شد

هجوم خواب آدمها,پر از کابوس عریانی

طلسم ماهو بشکستند,که شد فانوس بیداری

صفا محبوس زندونه,به تُنگ شیشۀ دلها

زمان میمیره از آشوب,ز ترس زادن فردا

ثواب این صبوریها,همه ارزونیت ای مرگ

بیا اینجا و راحت کن,دلامونو ازین آهنگ

ازین تیک تیک ساعتها,ازین آهنگ تکراری

که یک عمره که میچرخه و یکجا مانده انگاری

خدایا بعد ازین دنیا,دیگه چیزی نخواه از ما

دیگه چیزی نخواه از روح و از اجساد انسانها

خدایا دشنه ها خوردیم, وخنجرها فرو بر دل

ز دست دوست و از دشمن,هم از نادان و هم عاقل

به این گردون دنیا گو:که چرخیدن تو را ممنوع

بگو گشتن به این تندی,به قانون خدا ممنوع

همه سرگیجه میگیرند,ازین چرخیدن و گشتن

چه بیمعنا و بی لطفه,همیشه دور خود گشتن

ببین تیک تیک ساعتها,شنو آهنگ تکراری

که یک عمره که میگرده و یکجا مانده انگاری

 

تـاریـ خ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390سـاعـ ت 18:43 نـویسنده N4ziL4| |

دو دستم بسته و پایم به زنجیر

           شکایت میکنم از دست تقـــدیر

که پای خسته پیمودم بسی راه

             دریـن شـام بلـند و فـصل دلـگیر

مرا جامه به تن کردند پرچاک

           مرا بی مدرک و بی جرم و تقصیر

نکردم من گناه و خورده بسیار

         به تن زخم و به تن شلاق و شمشیر

مرا تا چوبۀ اعـــــــــدام بردند

          مـرا آن ناکـســـــان با دسـت تـزویر

نشـاندند بر تنم صـد تازیـانه

          کـه کـردم بر گـنه,ناکرده تقــــــــریر

نشـــــستم در پی راه فراری

          شــبی تــا به سحــــــر در کار تدبیر

کنون جسم برهنه ,دست بسته

         و پاهـــــایی درون قفـــل و زنجـــــیر

گریزان از دل زنـــــــــدان روانم

              ندارد حــــــال من وصـفی و تعبیر

درین راه و درین شـام پراز خوف

                کشــــــــــیدم آرزویم را به تصویر

درین شامی که قرص کامل ماه

                تمام آسـمان را کـرده تـســــخیر

پری خواهم و بالی تا رهـــــایم

              وجــــــــودم را ز بند قفــل و زنجیر

تـاریـ خ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390سـاعـ ت 16:27 نـویسنده N4ziL4| |

"از زبان دختر ۱۵ ساله ای که ۸ سال پیش بخاطر یک خیانت خودکشی کرد"

 

کسی که معنی نفرت ز مردان را به من آموخت

همانکس که یک عمری درون مشعل جان سوخت

همان مردی که در خلوت به روحم سایه می انداخت

در اوج نوجوانی او ز من پیری نهانی ساخت

نهال نوجوانی را به دستان زمختش کشت

نمیدانست و او اما, وجودم را به آتش کشت

مرا در حسرت رویِش به حال خود رهایم کرد

مرا که تازه,تر بودم شکنجه در بهارم کرد

اگر افسرده ای بودم به کنج و گوشه ای تنها

ولی حالا پس از ده سال گشودم پرده دل را

برای این شمایانی که حرف معرفت گفتید

ولی پایش که می آمد به خواب بچگی خفتید

برای این شمایانی که از دل دشنه میخوردید

ولی صدها عطش کرده لب جو تشنه میبردید

رفاقت لفظ و بازی بود فقط در گوشه لبها

و دوستی معنی عادت نه عشق و مردن از تبها

همه مردان مثال گرگ که در پیراهن میش اند

عجب آنکه در این گله شبانان در پی خویش اند

به هرحرفی و هرکاری دروغی پشت سر پنهان

و پشت صد نقاب و رنگ نمی بینی دگر انسان

 

 

تـاریـ خ سه شنبه بیستم دی 1390سـاعـ ت 23:42 نـویسنده N4ziL4| |

 

نزن بر قلب من زخم و نزن نیش

مرا بگذار با تنهایی خویش........

نکن ای دل دگر غوغا و آشوب

دمی آهسته تر بر سینه ام کوب

نگو ای دل,چرا تنها شدم باز؟

نپرس هرگز ز من از سرٌ این راز

نزن آتش دگر بر هستی و جان

نـزن زخــم زبان بـر جـان ویـران

مرا بگذار با تنهایی خویش

درین حال خراب این حال درویش

نکن ای دل خودت را پاره پاره

ندارد حال تو درمـــــــــان و چاره

رهایم کن مرا در این شب سرد

که اشـک و آه تو دیوانـه ام کـرد

رها کن تا که خواب آید به چَشمم

کـه از این بیقراریها به خشــــمم

نکن ای دل دگر غوغا و آشوب

دمی آهسته تر بر سینه ام کوب

نزن بر قلب من زخم و نزن نیش

مرا بگذار با تنهایی خویش.........

 

 

 

تـاریـ خ یکشنبه یازدهم دی 1390سـاعـ ت 23:46 نـویسنده N4ziL4| |

حالا که مثل منی,خسته شدی

نمیای یه روز با هم پر بکشیم؟

اون بالا فرشته ها منتظرن

نمیای به آسمون سر بکشیم؟!

 

حالا که بسته شده راه بهشت

بیا تا رمز عبورو بشکنیم!

توی دنیا دلامون سنگی شده

نمیای سنگ غرورو بشکنیم؟!

 

صدای ناله و فریاده و آه

نمیخوای که این صدا رو بشنویم؟!

دل بدیم به سوت و کور بی نشون

تا شاید حرف دلارو بشنویم!

 

شبا پهنه,بقچۀ ستاره ها

بیا تا از شب خسته بگذریم!

دست زور بسته گلوهای مارو

نمیای ازین شکنجه بگذریم؟!

 

دیگه دنیا جای موندن ما نیست

ما باید به آسمون پر بزنیم!

در دنیا بسته شد بروی ما

نمیای مشتی به این در بزنیم؟!

 

زنجیرارو وا کنیم از پاهامون

تا رسیدن به ستاره بدویم!

قفل زنجیرا رو بشکنیم و شب

نمیای با هم ازینجا بپریم؟؟

 

تـاریـ خ شنبه دهم دی 1390سـاعـ ت 0:19 نـویسنده N4ziL4| |

من از من دورم و من به تو نزدیـک

          من از دوری تـو مــــرداب تاریـــــک

من از من بی هوا گم میشوم گـاه

          و گاهی در تو پیـدا میــــــشوم, آه

گهی شولای عریـــــــان تنـم شو

         و گـه در خلوتـم آن مـــــــرد شبرو

تـو را شب نابـهنگـام خوانمت بــاز

          بیا در شـب برایــم نغـمه ای سـاز

ببین این گمشده,این عشق ناچیز

          بیــــــــا ای مـاه زیبـا بـر شـب آویـز

بیا در سوت و کورم رنگ جـان پاش

          بیا هرشب برایـــــــم سایبان باش

تو را بلبل به روی شـــــاخه خوانـد

          ز تو صـــدها پـری افســـــانه خواند

تو را من در شبی مسـتانه خواهم

          تو را نزدیکتر از هر سایــــه خواهم

تو را خــــواهم که گم گردم درونت

          تو را خواهم تــو را ای هاله صـورت

 

 

 

تـاریـ خ سه شنبه ششم دی 1390سـاعـ ت 2:35 نـویسنده N4ziL4| |

یکصد هزار چهره,سر برفراز خاک است

تصویر لب به خنده,دلگیر و دردناک است

هریک شبی و روزی,از بندجان برستند

هریک درون گوری, نـابــاورانه رفتـند

بر قبرها گذر کن,فرجام تو همین است

سر برمتاب و بنگر,کاین مرگ در کمین است

مغرور و در بزرگی,بر چهره ها چو خندی

بر روی تو بخندد,مرگ و زمانه چندی

آید به آشیانت,روزی فرشته ی مرگ

دعوت کند توراهم,دعوت به خانه ای تنگ

چون لوح سنگی و خاک,بر جسم تو نشیند

چشمت ز وسعت مرگ,چیز دگر نبیند

اطرافیان بگریـند,بر حال وقــت مردن

زان پس روند سویی,فارغ ز فکر مردن

ای مرگ پشت دیوار, ای سایه های وحشت

این شعر تلخ و مبهم, از تو گرفته نشأت

گر آسمان گـردون,گشـته کبـود و نیــلی

چون خورده بی تلاطم, از دست مرگ سیلی

تـاریـ خ دوشنبه پنجم دی 1390سـاعـ ت 0:25 نـویسنده N4ziL4| |

پیاله ز می پر کن و جرعه جرعه بنوش

که دل ز غم به جـــــــام باده خوش است

 

و گر به وفق مرادت نباشد این ایام

ببین که به آتش شمـع  پروانه خوش است

 

بخوان بنام حافظ و تفـألــــــی بزن

بزن دمی که حال شاعـــــرانه خوش است

 

تو را ز گردش دوران گریز نیست

خوشا دلی که در جفای زمانه خوش است

 

زانو به ماتم و غم بغل نگیر و بگو

همیشه آخر شاهــــــــــــنامه خوش است

 

تـاریـ خ یکشنبه چهارم دی 1390سـاعـ ت 23:48 نـویسنده N4ziL4| |

De$ign: KhanOomi